تبليغاتX
بی معرفتی بزرگترین گناه
یک خبر مهم و فوری

سلام دوستان

من واقعا معذرت می خواهم

آخه می خواستم نام و نشون وبلاگم به مطالبش بخون

بخاطر همین یه وبلاگ دیگه درست کردم

حالا از همتون می خواهم

اگه زحمتی نیست به اونجا یه سر بزنید

و نظر های زیباتو اونجا بدید

و اگه تونستی خواهش می کنم اون وبلاگ لینک کنید

و این پاک کنید و بعد در قسمت نظر ها بگید تا

من هم ای کار را انجام بدم

و این کار باعث افتخار منه

پس من منتظر شما هستم

منتظرم ها

حتما بیا و من لینک کن

 

 

www.persian-story.blogfa.com

 

www.persian-story.blogfa.com

 

 

 

85/11/17 ساعت | نویسنده : مجید |

به نام خدا

خیانت

 

از پله ها بالا می رفت , دو ساعتی زود تر از اداره مرخصی گرفته بود ؛  هدیه را که خریده بود در دستش بود ,   از خوشحالی مست و مدحوش شده بود به نزدیک در ساختمان رسید ,  در سالگرد ازدواجشان می خواست همسرش را شگفت زده کند اما از خانه صدایی می آمد ,  کمی نزدیک شد آری صدای

 می آمد اما نه صدای یک نفر بلکه صدای دو نفر به آهستگی در را باز کرد , صدای قهقه بهار می آمد اما در کنار خنده او صدای مردی کمی آن را خدشه دار کرده بود .از لای در نگاه کرد لختی پای بهار را از پشت دید که به همراه مردی که دیده نمی شد وارد اتاق خواب شدند و همچنان صدای خنده آنها می آمد .

بهروز مردی تقریبا بلند بالا , با موهای روشن  ,  چشم های عسلی و باریک , صورت کشیده , بینی قلمی  , دهن متوسط  ,  گوش های کوچک ,  ابروهای کشیده ,   لاغر اندام با انگشت های کشیده که به عادت همیشگی موهای فرش را به سمت بالا شانه کرده بود و در خانه پدرش در خیابان فلاح زندگی می کرد .

از ازدواج او با بهارسیزده  سالی می گذشت . بهروز بار اولی که بهار را دیده بود در در ورودی سینما بود . آن روز در سینما بهار فیلم غریبه را می دید و بهروز بهار را می دید و انگار او دوباره متولد شده و بیشتر از پستان مادر به سیمای زیبا رخی بنام بهار احتیاج دارد . بهروز بعد از اتمام فیلم  بدنبال بهار راه افتاد و ثانیه به ثانیه بر آتش وجود بهروز افزوده می شد وقتی شب بهروز به خانه آمد تا صبح خواب عشق را می دید و در عالم خواب و رویا زندگی با بهار را جلوی چشمش تجسم میکرد  اما هنگامی که به بدن خوش اندام بهار فکر

 می کرد از خودش بدش می آمد و با خودش می گفت این بار هم  عشق ما از روی هوس است و بحالت دیوانه ها دور اتاق چرخ می زد  تا خوابش ببرد .

بهروز آن روزها در سال آخر مهندسی عمران دانشگاه تهران درس می خواند . سر کلاس حواس بهروز به هیچ چیز نیود الا رخ زیبای بهار . اما در این میان چیز دیگری هم برای بهروز مبهم بود ,   آن پسر که همراه بهار به سینما آفریقا آمده بود و بهروز آنها را تا تجریش نیز تعقیب کرده بود چه کسی بود ؟ آیا برادرش بود یا .....  ,  فکر کردن به این موضوع نیز بسیار بهروز  را اذیت می کرد .

 

برای خواندن بقیه داستان روی ادامه مطلب کلیک کنید.


ادامه مطلب
85/11/15 ساعت | نویسنده : مجید |
درباره وبلاگ
من مجید 20-19 ساله
از تهران
عاشق صادق هدایت
و همه ی نوشته های او
هستم
و در هنگام نوشتن هم فکر
می کنم
صادق هدایت کمکم می کنه
ضمنا تمام دوستان میتونن
از این داستان ها در
وب خودشون استفاده کنن
ولی خواهشا اسم نویسند را
عوض نکنن و همون بنویسن

طراح قالب

آمار وبلاگ
کاربران آنلاین :
بازديدها :


دانلود RssReader

Powered By
BLOGFA.COM